|
![]()
ایران ترانه ایران ترانه A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V 83فروردین اردیبهشت خرداد تیر83 مرداد شهریور 83مهر آبان 83دی بهمن اسفند فروردین84 اردیبهشت خرداد تیر84 مرداد شهریور مهر84 آبان 84دی بهمن اسفند 85فروردین اردیبهشت خرداد 85تیر مرداد شهریور مهر 85 آبان آذر 85دی بهمن اسفند 86فروردین اردیبهشت خرداد 86تیر آبان آذر دی بهمن اسفند 87فروردین اردیبهشت خرداد 87تیر مرداد شهریور مهر 87 آبان آذر 87دی بهمن اسفند 88فروردین اردیبهشت خرداد 88تیر مرداد شهریور مهر 88 آبان آذر دی 88 بهمن اسفند احمد شاملو داریوش آشوری یداله رویایی عباس معروفی رضاعلامه زاده شهیار قنبری اردلان سرفراز ایرج جنتی عطایی فرید زلاند داریوش اقبالی ابراهیم حامدی بیژن مرتضوی زیبا شیرازی PersianBlog ترانه نوین عصر اون روز دختربهارچشم چشمهای نادیده روزی روزگاری بانوی اردیبهشت نیک آهنگ کوثر سکوت ترانه باهم ولی تنها نـفـرین نـامه دست قیچی خانه نفرت بهارسپید
|
با تو صدترانه تا تو
|
![]()
|
|
|
یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩ خرداد و ... من و تو
. "شب خُرداد به آرامیِ یک مرثیه از روی سرِ ثانیه ها می گذرد"
... و ما همچنان دوریم.
شعر داخل گیومه از "سهراب سپهری" ست شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ باور کن !
خودت رو به دو قسمت تقسیم کُن، درون و بیرون. این ها یکی نیستند، ناخودآگاه و آگاهیِ تو هستند. این ها یکی نیستند و به اندازه ی هم نمی فهمند و به اندازه ی هم نمی خواهند. درونِ تو، همه ی آن چه که از زمان تولد دیده ای را به یاد دارد. بیرون تو خودش را فقط با آن چیزهایی که الآن لازم دارد و می فهمد تطبیق می دهد. اما ... با همه ی این ها ... بیرونِ تو ظاهری ست. تو فقط گمان می کُنی که بیرونِ تو می فهمد و می داند. فقط جزئیاتِ زندگی تو در دستِ بیرونِ توست. اما کُلیاتِ زندگی تو را درون تو هدایت می کند. فرمان، در دستِ بیرونِ توست ، اما مقصد را درونِ تو مشخص می کند. خُب. حالا که چی ... !؟ جوری خوب باش، که درونِ تو تصورِ خوبی از تو داشته باشد. آن قدر خوب باش که درونِ تو، تو را لایق بهترین چیزها، بهترین زندگی و بهترین آرزوها بداند. آن وقت مطمئن باش که مقصدهای تو، جاهایی خوب و زیباست. آن وقت مطمئن باش که لایق بهترین چیزها، بهترین مقصدها و بهترین آرزوها و آرامش ها خواهی بود. از آن لحظه، زندگی تو هم چنان باغی ست که به سوی بهار می رود. باور کن !
جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩ سه شعر تازه
گویی عکسی از من عکسی از تو را می شناخت و این گونه چند صباحی تاریک خانه ی وجودمان با اسارتِ آن تصاویر در آمد.
---------------------------------------------------- به هوای هم محدود بودیم به زمین هم ، به زمان هم . بی آن که خطی باشد و نشانی .
بی هوا خط می کشیم بر نشانِ هم ، تا محدوده ای دیگر بسازیم .
----------------------------------------------------- تمامِ من بودی در متنی بی حاشیه که تمامی نداشت . ریسمانِ سکوتی طومارمان را پیچید و ما تمام شدیم .
------------------------------------------------
چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ آرزوهای بزرگ
. بچه که بودم، این موقع های سال تمامِ وجودم پُر می شد از قرار و مدارهایی که برای خودم تعیین می کردم تا برای سال جدید دست به کارش شوم. البته خُرده ریزه هایِ این قرارها، سر هر ماه هم گریبان گیر بودند اما وعده های آخرهای اسفند برای سال جدید چیز دیگری بود، بُتی به بزرگی تصور یک زندگی دیگر و کهکشانی به وسعت تخیل انسان. سال نو که آغاز می شد دو هفته ی اولش به تعطیلات و دید و بازدید و تن دادن اجباری به مشق های مدرسه می گذشت و دو هفته ی بعدش هم در خُماریِ آن رهایی و تن پروری و سپس تطبیق با شرایط تکراریِ مدرسه . کم کم باز روز از نو می شد و روزی از نو . آب از آب تکان نمی خورد مگر کمی اضافه شدن به سن و تجربه ها. سال ها می آمدند و از پیِ هم می گذشتند و هر سال باز وعده های تکراری و جدید و دیگر بار و دیگر بار فراموشی تدریجی آن ها و تن دادن به روزمرگی و اُفتادن به شیب ِ ناچارِ روزها و هفته ها و ماه ها. اما بدترین جای قضیه از آن جا آغاز شد که هر سال بنا به یادآوری خواسته های تحقق نیافته ی سالیان پیش، از تعداد آن ها کم می شد تا آن که دیگر چیزی باقی نماند. نه دیگر وعده و وعیدی، نه قرار و مداری و نه آرزوی دست رسی که برایش می شد از جا بلند شد و راهی شد. ندایی درونی با آمرانه ترین لحن می گفت: تو این کاره نیستی (و چه دروغ می گفت).
حالا که به آن روزها نگاه می کنم می بینم، آنچه که نمی گذاشت چیزی عوض شود درون خودم بود و آن که باید دست به تغییرات اساسی می زد، نگرش درونی من بود به پیرامونم. من پیش از هرچیز به تغییرات ذهنی نیاز داشتم. تا وقتی به خود و پیرامون مان چون پیش نگاه می کنیم، همان اتفاق ها و همین سرنوشت در انتظارمان خواهد بود و از زمانی که زاویه ی دیدمان تغییر کرد، خواسته ها نیز تغییر خواهند کرد. بعد به مرور زندگی جاری نیز غیر تحمل خواهد شد و تغییرات عینی نیز خودی نشان خواهند داد. باز باید دست به کار شد. باز باید همچون کودکی خوش باور با خود قرار گذاشت (و البته دیگر اجباری هم در کار نیست). ذاتِ این نیاز به تغییر، به خودی خود زیباست. رسیدن ها و نرسیدن ها همه اش که دست آدم نیست. اما از میان خواستن ها و نخواستن ها می توان انتخاب کرد. می شود خواست، می شود آرزو کرد و همه ی این ها یعنی تصور یک زندگی بهتر، تجسم یک دنیای زیباتر. شاید که کارستانی در کار باشد، شاید هم نباشد. اما طرح های کودکانه ی خواسته هامان که رنگی خواهند شد، همین هم غنیمت است. نیست !؟ . جواد شریف پور / بیست و شش اسفند هشتاد و هشت/ تهران |
|||