تو همین جایی همین جا
گذشته ها گذشته
shariftaraneh83@yahoo.com








نشانی ترانه ها
ایران ترانه
ایران ترانه


تـصـاویـر
A B C
D E F
G H I
J K L
M N O
P Q R
S T
U V


صدایم با توست





























گذشته ها گذشته
83فروردین
اردیبهشت
خرداد
تیر83
مرداد
شهریور
83مهر
آبان
83دی
بهمن
اسفند

فروردین84
اردیبهشت
خرداد
تیر84
مرداد
شهریور
مهر84
آبان
84دی
بهمن
اسفند

85فروردین
اردیبهشت
خرداد
85تیر
مرداد
شهریور
مهر 85
آبان
آذر
85دی
بهمن
اسفند

86فروردین
اردیبهشت
خرداد
86تیر
آبان
آذر
دی
بهمن
اسفند

87فروردین
اردیبهشت
خرداد
87تیر
مرداد
شهریور
مهر 87
آبان
آذر
87دی
بهمن
اسفند

88فروردین
اردیبهشت
خرداد
88تیر
مرداد
شهریور
مهر 88
آبان
آذر
دی 88
بهمن
اسفند


* IP *


پنجره های روشن
احمد شاملو
داریوش آشوری
یداله رویایی
عباس معروفی
رضاعلامه زاده
شهیار قنبری
اردلان سرفراز
ایرج جنتی عطایی
فرید زلاند
داریوش اقبالی
ابراهیم حامدی
بیژن مرتضوی
زیبا شیرازی


پنجره های دیگر
PersianBlog
ترانه نوین
عصر اون روز
دختربهارچشم
چشمهای نادیده
روزی روزگاری
بانوی اردیبهشت
نیک آهنگ کوثر
سکوت ترانه
باهم ولی تنها
نـفـرین نـامه
دست قیچی
خانه نفرت
بهارسپید


با تو صدترانه تا تو

 

 

چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠

تو را می خواستم ... برای بالا پریدن

...

همه ی حرف من به اندازه ی همین ترانه بود و بس.

چه حیف که این ترانه تعبیر نشد . . .  اما بسیار شنیدنی شد

(( -----------------  بشنوید  ----------------- ))

تو رو بهتر ، تو رو من همصدا تر
تو رو بیشتر از این که هستی می خوام
تو رو شیوا تر از حرفای گفته
تو رو هُشیار تر از این مستی می خوام

 تو رو توُ قله ی من ، قله ی تو
همون جایی که خاکستر نَشی تو
باید جوری از این افسانه رَد شی
که مثل ِ معجزه باور نَشی تو

 · تو رو می خوام ، واسه بالا پریدن
· واسه وقتی که هم رَزما بُریدن
· بگو هستی ، نه توُ خونه ، توُ جاده
· بیا و همسفر شو تا رسیدن

ببین اوج ِ بلندیهات چه قده
کی غنچه های ِ آرزوتو کَنده
یه جوری قد بکش تا اوج ِ خواستن
ببینم من ، واسه من هم بُلنده

بیا بالاتر از این روز و شبها
یه جایی که ترانه میشه حرفا
تو رو اون جا می خوام که ، هرچی گفتیم
بشه تمرین عاشق های ِ دنیا


· تو رو می خوام ، واسه بالا پریدن
· واسه وقتی که هم رَزما بُریدن
· بگو هستی ، نه توُ خونه ، توُ جاده
· بیا و همسفر شو تا رسیدن

 ---------------------------------------
شعر: جواد شریف پور
آهنگ و تنظیم: عمادرضا نکویی
خواننده: سمیر
 ---------------------------------------
*جواد شریف پور*


 


جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠

این تیرماه بی ماه

...

امروز ، من در شهر تو بودم

و تو ، اگرچه دیگر نبودی

اما در ترانه هایم، همچنان و همیشه ای

...

*جواد شریف پور*


 


یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩

مصاحبه با سایت آوای شادمهر

چندی پیش (در استودیوی فرهمند) مصاحبه ای داشتم با سایت "آوای شادمهر" که در آن اشاراتی به چگونگی سرودن شعر و ترانه و اوضاع فرهنگی جاری داشتم. البته بیشتر گفتگو درباره ی همکاری های من با شادمهر عقیلی بود.

از لینک های زیر میتوانید فایل های تصویری مصاحبه را دانلود کنید :

دریافت قسمت اول - حجم ( 16.16 MB ) - فایل zip
دریافت قسمت دوم - حجم ( 20.08 MB ) - فایل zip
دریافت قسمت سوم - حجم ( 27.77 MB ) - فایل zip
----------------------
دریافت فایل صوتی - حجم (10 MB ) - فایل Mp3 + Zip

...

*جواد شریف پور*


 


یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩

خرداد و ... من و تو

.

"شب خُرداد به آرامیِ یک مرثیه از روی سرِ ثانیه ها می گذرد"

                                               ... و ما همچنان دوریم.

 

 

شعر داخل گیومه از "سهراب سپهری" ست

*جواد شریف پور*


 


شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩

باور کن !

 

خودت رو به دو قسمت تقسیم کُن،

درون و بیرون.

این ها یکی نیستند،

ناخودآگاه و آگاهیِ تو هستند.

این ها یکی نیستند و به اندازه ی هم نمی فهمند  و به اندازه ی هم نمی خواهند.

درونِ تو، همه ی آن چه که از زمان تولد دیده ای را به یاد دارد.

بیرون تو خودش را فقط با آن چیزهایی که الآن لازم دارد و می فهمد تطبیق می دهد.

اما ... با همه ی این ها ... بیرونِ تو ظاهری ست.

تو فقط گمان می کُنی که بیرونِ تو می فهمد و می داند.

فقط جزئیاتِ زندگی تو در دستِ بیرونِ توست.

اما کُلیاتِ زندگی تو را درون تو هدایت می کند.

فرمان، در دستِ بیرونِ توست ، اما مقصد را درونِ تو مشخص می کند.

خُب. حالا که چی ... !؟

جوری خوب باش، که درونِ تو تصورِ خوبی از تو داشته باشد.

آن قدر خوب باش که درونِ تو، تو را لایق بهترین چیزها، بهترین زندگی و بهترین آرزوها بداند.

آن وقت مطمئن باش که مقصدهای تو، جاهایی خوب و زیباست.

آن وقت مطمئن باش که لایق بهترین چیزها، بهترین مقصدها و بهترین آرزوها و آرامش ها خواهی بود.

از آن لحظه، زندگی تو هم چنان باغی ست که به سوی بهار می رود.

باور کن !

 

 

*جواد شریف پور*


 


جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩

سه شعر تازه
  •  

گویی

عکسی از من

عکسی از تو را

می شناخت

و این گونه

چند صباحی

تاریک خانه ی وجودمان

با اسارتِ آن تصاویر در آمد.

----------------------------------------------------

  •  

به هوای هم

محدود بودیم

به زمین هم ، به زمان هم .

بی آن که

خطی باشد و نشانی .

 

بی هوا

خط می کشیم

بر نشانِ هم ،

تا محدوده ای دیگر

بسازیم .

-----------------------------------------------------

  •  

تمامِ من بودی

در متنی بی حاشیه

که تمامی نداشت .

ریسمانِ سکوتی

طومارمان را پیچید

و ما

تمام شدیم .

 ------------------------------------------------

  • جواد شریف پور / فروردین هشتاد و نه
*جواد شریف پور*


 


چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸

آرزوهای بزرگ

.

بچه که بودم، این موقع های سال تمامِ وجودم پُر می شد از قرار و مدارهایی که برای خودم تعیین می کردم تا برای سال جدید دست به کارش شوم. البته خُرده ریزه هایِ این قرارها، سر هر ماه هم گریبان گیر بودند اما وعده های آخرهای اسفند برای سال جدید چیز دیگری بود، بُتی به بزرگی تصور یک زندگی دیگر و کهکشانی به وسعت تخیل انسان. سال نو که آغاز می شد دو هفته ی اولش به تعطیلات و دید و بازدید و تن دادن اجباری به مشق های مدرسه می گذشت و دو هفته ی بعدش هم در خُماریِ آن رهایی و تن پروری و سپس تطبیق با شرایط تکراریِ مدرسه . کم کم باز روز از نو می شد و روزی از نو . آب از آب تکان نمی خورد مگر کمی اضافه شدن به سن و تجربه ها.

سال ها می آمدند و از پیِ هم می گذشتند و هر سال باز وعده های تکراری و جدید و دیگر بار و دیگر بار فراموشی تدریجی آن ها و تن دادن به روزمرگی و اُفتادن به شیب ِ ناچارِ روزها و هفته ها و ماه ها. اما بدترین جای قضیه از آن جا آغاز شد که هر سال بنا به یادآوری خواسته های تحقق نیافته ی سالیان پیش، از تعداد آن ها کم می شد تا آن که دیگر چیزی باقی نماند. نه دیگر وعده و وعیدی، نه قرار و مداری و نه آرزوی دست رسی که برایش می شد از جا بلند شد و راهی شد. ندایی درونی با آمرانه ترین لحن می گفت: تو این کاره نیستی (و چه دروغ می گفت).

آرزوهای بزرگ - حباب

حالا که به آن روزها نگاه می کنم می بینم، آنچه که نمی گذاشت چیزی عوض شود درون خودم بود و آن که باید دست به تغییرات اساسی می زد، نگرش درونی من بود به پیرامونم. من پیش از هرچیز به تغییرات ذهنی نیاز داشتم. تا وقتی به خود و پیرامون مان چون پیش نگاه می کنیم، همان اتفاق ها و همین سرنوشت در انتظارمان خواهد بود و از زمانی که زاویه ی دیدمان تغییر کرد، خواسته ها نیز تغییر خواهند کرد. بعد به مرور زندگی جاری نیز غیر تحمل خواهد شد و تغییرات عینی نیز خودی نشان خواهند داد.

باز باید دست به کار شد. باز باید همچون کودکی خوش باور با خود قرار گذاشت (و البته دیگر اجباری هم در کار نیست). ذاتِ این نیاز به تغییر، به خودی خود زیباست. رسیدن ها و نرسیدن ها همه اش که دست آدم نیست. اما از میان خواستن ها و نخواستن ها می توان انتخاب کرد. می شود خواست، می شود آرزو کرد و همه ی این ها یعنی تصور یک زندگی بهتر، تجسم یک دنیای زیباتر. شاید که کارستانی در کار باشد، شاید هم نباشد. اما طرح های کودکانه ی خواسته هامان که رنگی خواهند شد، همین هم غنیمت است. نیست !؟

.

جواد شریف پور / بیست و شش اسفند هشتاد و هشت/ تهران

*جواد شریف پور*